صفحه اصلی

امکانات و ویژگی های مدرسه

کارکنان و معلمان مدرسه

ارتباط با بخش مدیریت و ارسال نظرات

  

چارت معدل کل دانش آموزان بشارت در سال86-85
چارت معدل کل دانش آموزان بشارت در سال87-86
چارت معدل کل دانش آموزان بشارت در سال88-87
چارت معدل کل دانش آموزان جلالت در سال86-85
چارت معدل کل دانش آموزان جلالت در سال87-86
چارت معدل کل دانش آموزان جلالت در سال88-87
چارت درصد قبولی از سال 83 تا 88 ابتدایی بشارت
چارت درصد قبولی از سال83 تا 88راهنمایی جلالت
چارت تعداد دانش آموزان بشارت از سال 70 تا 88
چارت تعداد دانش آموزان جلالت  از سال 70 تا 88

  

انتخابات شورای دانش آموزی
نمونه فعالیتهای انجلم شده
شعر های برگزیده
مقالات برگزیده
نوآوری و کاردستی های دانش آموزان

  

  

  

اول ابتدایی
دوم ابتدایی
سوم ابتدایی
چهارم ابتدایی
پنجم ابتدایی
اول راهنمایی
دوم راهنمایی
سوم راهنمایی

  

دانش آموزان ممتاز سال 80-79
دانش آموزان ممتاز سال 81-80
دانش آموزان ممتاز سال 82-81
دانش آموزان ممتاز سال 83-82
دانش آموزان ممتاز سال 84-83
دانش آموزان ممتاز سال 85-84
دانش آموزان ممتاز سال 86-85
دانش آموزان ممتاز سال 87-86
دانش آموزان ممتاز سال 88-87
نفرات ممتاز آزمون های برگزار شده ابتدایی  بشارت
نفرات ممتاز آزمون های برگزار شده راهنمایی جلالت
اسامی قبولین تیزهوشان  بشارت از سال 83 تا 88
اسامی قبولین تیزهوشان  جلالت از سال 83 تا 88
اسامی قبولین نمونه دولتی بشارت از سال 83 تا 88
اسامی قبولین نمونه دولتی جلالت از سال 83 تا 88

  

تصاویری از اهداجوائز به ممتازین و برندگان مسابقات
عکسهایی از جشن های مدرسه
شرکت در مزار شهدای گمنام
تصاویری از بازدید های علمی
برگزاری مسابقات فوتبال
شرکت در راهپیمایی ها
شرکت در نماز جماعت

  

  

داستان آقا سیا
داستان لوکوموتیو
داستان الیس در سرزمین عجایب
داستان آقا سیا 2
داستان مورچه شکمو

  

  

برنامه هفتگی و امتحانی ابتدایی بشارت
برنامه هفتگی و امتحانی راهنمایی جلالت

  

کارنامه دانش آموزان ابتدایی بشارت در سال 87
کارنامه دانش آموزان راهنمایی جلالت در سال 87

 

 

 

وزارت آموزش و پرورش

آموزش و پرورش اردبیل

بانک اطلاعات مدارس

سازمان سنجش

پست الکترونیک

فیش حقوق

جستجوگر

 

 

   

جمعه     06/09/1388

 
 

مورچه شکمو

 

 

روزی روزگاری ، يک مورچه برای جمع کردن دانه هاي جو از از راهي عبور مي کرد که نزديک کندوي عسل رسيد. از بوي عسل دهانش آب افتاد ولي کندو بر بالاي سنگ بزرگی قرار داشت. مورچه هر چه سعي کرد از ديواره سنگي بالا رود و به کندو برسد نشد که نشد. دست و پايش ليز مي خورد و مي افتاد.

هوس عسل او را به صدا درآورد و فرياد زد:«اي مردم، من عسل مي خواهم، اگر يک جوانمرد پيدا شود و مرا به کندوي عسل برساند يک دانه جو به او پاداش مي دهم.»
يک مورچه بالدار در هوا پرواز مي کرد. صداي مورچه را شنيد و به او گفت:«نبادا بروي ... کندو خيلي خطر دارد!»
مورچه گفت:«نگران نباش، من مي دانم که چه بايد کرد.»
مورچه بالدار گفت:«اگر به کندو بروی ممکن است زنبورها نیشت بزنند»
مورچه گفت:«من از زنبور نمي ترسم، من عسل مي خواهم.»
بالدار گفت:«عسل چسبناک است، دست و پايت گير مي کند.»
مورچه گفت:«اگر دست و پا گير مي کرد هيچ کس عسل نمي خورد.»
بالدار گفت:«خودت مي داني، ولي بيا و از من بشنو و از اين هوس دست بردار، من بالدارم، سالدارم* و تجربه دارم، به کندو رفتن برايت گران تمام مي شود و ممکن است خودت را به دردسر بيندازي.»
مورچه گفت:«اگر مي تواني مزدت را بگير و مرا برسان، اگر هم نمي تواني جوش زيادي نزن. من بزرگتر لازم ندارم و از کسي که نصيحت مي کند خوشم نمي آيد.»
بالدار گفت:«ممکن است کسي پيدا شود و ترا برساند ولي من صلاح نمي دانم و در کاري که عاقبتش خوب نيست کمک نمي کنم.»
مورچه گفت:«پس بيهوده خودت را خسته نکن. من امروز به هر قيمتي شده به کندو خواهم رفت.»
بالدار رفت و مورچه دوباره داد کشيد:«يک جوانمرد مي خواهم که مرا به کندو برساند و يک جو پاداش بگيرد.»
مگسي سر رسيد و گفت:«بيچاره مورچه، عسل مي خواهي ؟ حق داري، من تو را به آرزويت مي رسانم.»
مورچه گفت:«آفرین، خدا عمرت بدهد. به تو مي گويند «جانور خيرخواه!»
مگس مورچه را از زمين بلند کرد و او را به بالای سنگ نزدیک کندو رساند و رفت.
مورچه خيلي خوشحال شد و گفت:«به به، چه سعادتي، چه کندويي، چه بويي، چه عسلي، چه مزه يي، خوشبختي از اين بالاتر نمي شود، چقدر مورچه ها بدبختند که جو و گندم جمع مي کنند و هيچ وقت به کندوي عسل نمي آيند.»
مورچه قدري از اينجا و آنجا عسل را چشيد و جلو رفت. تا اینکه دید ای دل غافل میان حوضچه عسل رسیده و دست و پايش به عسل چسبيده و ديگر نمي تواند از جايش حرکت کند.

هرچه براي نجات خود کوشش کرد نتيجه ای نداشت. آن وقت فرياد زد:«عجب گيري افتادم، بدبختي از اين بدتر نمي شود، اي مردم، مرا نجات بدهيد. اگر يک جوانمرد پيدا شود و مرا از اين کندو بيرون ببرد دو عدد جو به او پاداش مي دهم.»
مورچه بالدار که در راه بازگشت به خانه بود، ناگهان صدای مورچه را شنید و با عجله خودش را به کندوی بالای سنگ رساند و دید مورچه میان کندوی عسل گرفتار شده است. دلش به حال او سوخت و او را نجات داد و گفت: «نمي خواهم تو را سرزنش کنم اما هوسهاي زيادي مايه گرفتاري است. اين بار بختت بلند بود که من سر رسيدم ولي بعد از اين مواظب باش پيش از گرفتاري نصيحت گوش کني و از مگس کمک نگيري. مگس همدرد مورچه نيست و نمي تواند دوست خيرخواه او باشد.»