|
|
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
جمعه 06/09/1388
|
![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() آليس هرگز چنين بازي كريكت عجيبي نديد بود . توپ هاي بازي جوجه تيغي و راكت بازي هم فلامينگو ها بودند درست موقعي كه ملكه مي خواست فلامينگوي خودش جوجه تيغي را پرتاب كند . گربه ي چشاير ظاهر شد و فلامينگوي ملكه وحشت كرد . در اين اوضاع در هم بر هم ملكه تعادلش را از دست داد و افتاد. او شديداً از كوره در رفت و رو به آليس كرد و نعره زد سرش را بزنيد پادشاه گفت : ملكه اجازه بدهيد اول او را دادگاهي كنيم ؟! ملكه نفس عميقي كشيد و گفت : « بسيار خوب » سپس همه به دادگاه رفتند و آليس هم مجبور شد كه به دادگاه بيايد . ملكه در جايگاه قاضي نشست . خرگوش گفت : عاليجناب ، زنداني متهم به تقلب در بازي كريكت است » ملكه داد كشيد : هيچ اهميت ندارد ! او مجرم است ، سرش را بزنيد ! در اين لحظه شاه پرسيد : ممكنه اجازه بدهيد چند تا شاهد به جايگاه دعوت كنيم ؟ ملكه سرش را به نشانه ي تأييد تكان داد و گفت : « بسيار خوب ! اما دادگاه رسمي است و ادامه داد ![]() ![]() اما خيلي زود راهش را در پرچين هاي پر پيچ و خم گم كرد . او هنوز نمي توانست صداي ملكه را بشنود ولي به به نظر ميرسيد كه صداي ملكه از مسافت خيلي دوري مثل يك رويا به گوشش مي رسد . ناگهان آليس شنيد يكي او را صدا مي كند « آليس ، آليس لطفاً بيدار شو !»ان صدا متعلق به خواهرش بود :« آليس تو خيلي خوابيدي، هيچ چيز از درس تاريخ به يادت مانده ؟» آليس چشمانش را ماليد دينا زير دامن آليس خود را پيچ تابي داد و دوباره خواب رفت . آليس گفت : « نمي داني چه اوقات پر هيجاني داشتم ! يك خرگوش سفيد ان جا بود من دنبال او رفتم و …»خواهر آليس گفت : «خوب ديگر بهش فكر نكن ، حال بايد به خانه بر گرديم كه وقت خوردن چاي و عصرانه است . آليس بچه گربه اش را برداشت و گفت دينا ممكن است كه بعد از ان همه ماجرا ، من در دنياي حقيقي باشم ؟ |
||||||||||||||||||||||||||||||||||